در واکنش به فهم علل و عوامل مؤثر در خشونت، نقش آسیبهای محیطی و شرایط تربیتی و غیره، رویکردهای هدفمند و چند بعدی جامعی، در سال های اخیر شکل گرفته اند:

۱- دیدگاه زیستی: میزان همگامی ارثی بالاتری در خانواده های افراد خشن دیده می شود و عوامل زیستی متعددی مانند تأثیر داروها و سوء مصرف مواد، سطح هورمون ها، صدمه به مناطق خاص مغز و ناقلان عصبی به تناوب در فرآیند خشونت دخیل دانسته شده اند(خدایاری فرد، ۱۳۸۶).

۲- دیدگاه فروید: پس از بروز جنگ جهانی اول، فروید وجود غریزه ای به نام تاناتوس یا نیروی مرگ را عنوان کرد که انرژی آن در جهت تخریب زندگی است. وی این نظریه را مطرح کرد که به موجب آن تاناتوس با مکانیزم های جابه جایی، نیروی خود را به سمت بیرون معطوف می کند و مبنای خشونت بر ضد دیگران واقع می شود. در واقع پرخاشگری به طور عمده از تغییر جهت غریزه خود تخریب گر مرگ به سمت دیگران ریشه می گیرد (اولسن و همکاران، ۱۹۹۰).

۳- دیدگاه یادگیری اجتماعی: خشونت، رفتاری است که مثل سایر فعالیتها اکتساب و حفظ می شود. از نظر این دیدگاه خشونت فردی ریشه در عواملی چون تجربه گذشته فرد پرخاشگر، یادگیری و طیف وسیعی از عوامل مربوط به موقعیت بیرونی او دارد.  برای مثال، سربازان در زمان جنگ، به خاطر کشتن افراد دشمن، نشان لیاقت می گیرند. تجربه رفتارهای متضاد والدین، مصرف مواد در منزل، فقدان کارکردهای مناسب خانواده، مشاهده مصرف مواد توسط والدین و خشونت آتی می تواند احتمال ارتکاب کودکان به خشونت خانوادگی و نیز مصرف مواد را در بزرگسالی افزایش دهد که تداوم بین نسلی اعتیاد و خشونت را همراه با تغییرات ساختاری خانواده به دنبال دارد و در این شرایط رواج دور باطل اعتیاد و خشونت خانوادگی افزایش می یابد(خدایاری فرد، ۱۳۸۶).

۴- دیدگاه اسناد: اسنادهای همسران و کودکان در مورد شرایط زندگی، به رضایت و خشونت آنها از خانواده بر می گردد. همسران افراد معتاد، احتمالاً مشکلات زناشویی و رفتارهای منفی و پرخاشگرانه شوهر یا همسر معتاد را به ویژگی های شخصیتی کلی او نسبت می دهند و این رفتارها را تعمدی، با بدخواهی و مستحق سرزنش می دانند. از عواقب اسنادهای منفی و نامناسب، کاهش رضایت خانوادگی و کیفیت سیستم حمایتی خانوادگی است. که خود رابطه مستقیمی با خشونتهای خانوادگی دارد(ابراهیم پور، ۱۳۹۰).

۵- دیدگاه گرایش به خشونت: مردان یا افراد خشن گرایش بیشتری به استفاده از خشونت در زندگی خانوادگی دارند . با این حال، سطح کلی میزان پرخاشگری افراد در سیستم خانوادگی با زیر بنای اعتیاد، دقیقاً تمایل به ارتکاب خشونت را توجیه نمی کند، بلکه پرخاشگری کلی افراد معتاد با عوامل دیگری چون تجربه میزان استرس، استفاده ابزاری از خشونت و عدم وابستگی عاطفی بین طرفین ارتباط نزدیکی دارد (رمضانی، ۱۳۹۱).

پایان نامه رابطه کنترل عواطف و سلامت روانی با عملکرد تحصیلی

۶- دیدگاه فمینیستی: پدیده های تاریخی، مرد سالاری، شرایط اجتماعی و سیاسی ارکان خشونت را فراهم می سازد. تصمیم گیرهای عمده توسط معتاد، سبک تصمیم گیری مردسالارانه، زمینه ساختاری پدر سالاری اجتماعی در تعامل با هم می توانند در شرایط نابرابری ساختار بالا، نرخ خشونت را به میزان زیادی افزایش دهند(صولتی و همکاران، ۱۳۸۱).

هر کدام از دیدگاه های فوق، پدیده خشونت خانوادگی را براساس مبانی تئوریک خود مورد مطالعه قرار می دهند. خشونت از نظر ما یک پدیده چند بعدی است که از تعامل بین عوامل فردی (مثل برانگیختگی فیزیولوژیک، برانگیختگی جنسی، درد و … ) موقعیتی (مثل ناکامی، رنجاندن مستقیم، خشونت تلویزیون و … ) و عوامل اجتماعی (مثل آلودگی هوا، سر و صدا، ازدحام و … ) ناشی شده است و تحت تأثیر عوامل تاریخی و فردی، تعامل اعضای خانواده ودیگران، نهادها و ساختارهای اجتماعی سیاسی رسمی و غیر رسمی (فرهنگ به معنای عام) است (اولسن و همکاران، ۱۹۹۰).

 

۲-۲-۱۱-۲- افسردگی

۲-۲-۱۱-۲-۱- تعریف افسردگی: افسردگی، رایج‌ترین اختلال روانی است که اخیرا به شدت رو به افزایش نهاده است. افسردگی را سرماخوردگی بیماری روانی نیز می‌نامند. تقریبا همه، حداقل به صورت خفیف احساس افسردگی کرده‌اند. احساس دمغی، بی‌حوصلگی، غمگینی، ناامیدی، دلسردی و ناخشنودی همگی از تجربیات افسردگی رایج هستند. این حالت را افسردگی بهنجار می‌گویند(روزنهان، ترجمه سیدمحمدی،  ۱۳۷۹: ۳).

زن‌ها خیلی بیشتر از مردها دچار افسردگی می‌شوند. علت آن روشن نیست، اما به نظر بسیاری از متخصصان، عوامل فرهنگی و به‌ویژه محرومیت‌ها و محدودیت‌های اجتماعی زیاد در مورد زنان، یکی از علل اساسی است(شاملو، ۱۳۸۲: ۱۵۰). ارائه تعریف افسردگی آسان نیست، چرا که پیشنهاد تعریفی که مورد پذیرش همه متخصصان و پژوهشگران قرار گیرد، غیرممکن می‌باشد. حال به برخی از تعاریف عمده افسردگی اشاره می‌کنیم: افسردگی، به منزله یک بیماری خلق‌وخو یا اختلال کنش خلق‌وخو است. افسردگی، نشانگانی است که تحت سلطه خلق افسرده است و بر اساس بیان لفظی یا غیر لفظی عواطف غمگین، اضطرابی و یا حالت‌های برانگیختگی نشان داده می‌شود.

افت گذرا یا مداوم تنود عصبی- روانی که به صورت یک مؤلفه بدنی مانند سردرد، بی اشتهایی، یبوست و کاهش فشار خون و یک مؤلفه روانی مانند غمگینی، ناتوانی و احساس به پایان رسیدن نیرو نمایان می‌شود.

سقوط غیرقابل توجیه تنود حیاتی: این حالت در حیطه بدنی با خستگی دائم آشکار می‌شود. در حیطه شناختی به صورت پراکندگی دقت و مشکل کوشش فکری و در حیطه عاطفی به شکل حالتی مالیخولیایی که با هشیاری فرد نسبت به ناتوانمندی واکنش همراه است، آشکار می‌شود.

حالت روانی ناخوش که با دل‌زدگی، ‌یأس و خستگی‌پذیری مشخص می‌شود و در بیشتر مواقع با اضطرابی کم و بیش شدید همراه است (روزنهان، ترجمه سیدمحمدی، ۱۳۷۹: ۶).

افسردگی[۱] یک نوع اختلال عاطفی است، بارزترین علامت اختلالات عاطفی تغییرات و نوسانات مشهوری است که در خلق بیماران مبتلا به آن یافت می‎شود. که معمولاً به شدت متفاوت است از خلق بیماران مبتلا به آن یافت می‎شود که معمولاً به شدت متفاوت است از خلق افراد سالم، و تظاهر آن به صورت‎های افسردگی و یا خوشحالی زیاده از حد (مانی) می‎باشد. مانی عبارتست از سرخوشی، گشاده‎رویی، تحریک‎پذیری، پرحرفی، عزت نفس کاذب و پرش فکری افراطی. افسردگی هم دارای علایم و نشانه‎های بارزی همچون احساس غمگینی شدید، عصبانیت و بی‎حوصلگی، بی‎علاقگی و عدم لذت بردن از فعالیتهای تفریحی، کاهش انرژی یا بیقراری، بی‎اشتهایی، کاهش وزن، بیخوابی، کاهش قوای ذهنی، کاهش میل جنسی، احساس بی‎ارزشی و گناه، احساس نومیدی، فکر خودکشی وعلایم و دردهای جسمانی باشد (رستمی، ۱۳۹۰)

افسردگی یک هیجان عادی بیشری است، این افسردگی عادی یا علایمی مثل غمگینی، دلشکستگی، نومیدی، ناکامی، ناشادی مشخص می‎شود. این احساس همگانی و عمومی است و به عنوان اختلال غیرعادی تلقی نمی‎شود (ایمانی و مهترپور، ۱۳۹۱).

افسردگی را شاید بتوان به حالتی توصیف کرد که با تغییر اساسی و اولیه در خلق شروع و با مداومت احساس غم و اندوه به درجات مختلف مشخص می‎گردد (اخوت جلیلی، ۱۳۶۲).

تعریفی که بک[۲]  در سال (۱۹۷۶)  بیان کرد، اینست که اصطلاح افسردگی به مجموعه رفتارهایی اطلاق می‎شود که عناصر مشخص آن کندی حرکت و کلام است گریستن، غمگینی، فقدان پاسخ های فعال، فقدان علائم، کم‎ارزشی، بی‎خبری و بی‎اشتهایی ازدیگر علائم آن است (میثمی، ۱۳۶۷). افسردگی اصطلاح وسیع و مبهمی است، برای شخص عادی حالتی مشخص با غمگینی و گرفتگی و بی‎حوصلگی و برای پزشک گروه وسیعی از اختلافات عاطفی با زیرشاخه‎های متعدد را تداعی می‎کند. خصوصیت اصلی و مرکزی حالت افسردگی کاهش عمیق میل به فعالیت‎های لذت‎بخش روزمره مثل معاشرت، تفریح، ورزش، غذا و سکس است. این ناتوانی برای کسب لذت، حالتی نافذ و پایا دارد (ترجمه پورافکاری، ۱۳۷۱).

 

۲-۲-۱۱-۲-۲- علایم افسردگی: افسردگی از لحاظ شدت به سه دسته خفیف، متوسط و شدید می‎تواند تقسیم شود که هر کدام علائم خاصی دارند. مثلاً در  افسردگی متوسط اضطراب، فقدان علاقه و شدت آ‌شفتگی خواب و افکار بدبینانه ذکر شده است. در افسردگی شدید علاوه بر علایم بالا، هذیان و توهم پیدا می‎شود که گاهی به آن افسردگیهای پیسکوتیک می‎گویند. در افسردگی خفیف بیمار از خلق پایین، فقدان انرژی  و احساس لذت و بدخوابی شکایت می‎کند. در اختلال افسردگی خفیف معمولاً علائم دیگری وجود دارد که آن فرمهای شدید کمتر مشاهده می‎شود. این علائم را به مفهوم وسیع نوروتیک، می‎توان گفتو مشت مل است بر اضطراب، خوبی،‌ علائم وسواس و علائم هیستریک. پایین بودن خلق، فقدان انرژی، علاقه و تحریک‎پذیری (ترجمه پورافکاری، ۱۳۷۱).

 

۲-۲-۱۱-۲-۳- انواع اختلال افسردگی

افسردگی یک‌قطبی: در طی این نوع بیماری، فرد فقط از نشانه‌های افسردگی رنج می‌برد. این نوع از افسردگی شباهت زیادی به افسردگی بهنجار دارد، با این تفاوت که در افسردگی یک‌قطبی علایم و شدت آنها بیشتر شده و زمان طولانی‌تری بیمار را درگیر می‌کند.

علایم و نشانه‌های هیجانی: غم، برجسته‌ترین و فراوان‌ترین نشانه هیجانی در افسردگی است. به این صورت که فرد افسرده، تقریبا در تمام ساعات بیداری خود گریه می‌کند. همراه با احساس غم، اضطراب نیز نمایان می‌شود. فقدان حسرت، از بین رفتن شادی زندگی، بی‌تفاوتی در برابر حوادث چه خوشایند و چه ناخوشایند، بی‌علاقگی نسبت به انجام کارها، کاهش لذت ناشی از تفریحات، سرگرمی و خانواده، دوری از اجتماع و بالاخره کاهش اشتها و میل جنسی از دیگر علایم هیجانی در فرد افسرده می‌باشند.(روزنهان، ترجمه سیدمحمدی، ۱۳۷۹ : ۶).

نشانه‌های شناختی: فرد افسرده به صورت کاملاً منفی درباره خودش فکر می‌کند. این افکار منفی نظر او را نسبت به خودش و آینده تحت‌الشعاع قرار می‌دهند.

نظر منفی نسبت به خود: فرد افسرده اغلب عزت نفس کمی دارد. او خود را شکست‌خورده ‌دانسته و خود را مسئول این شکست می‌پندارد.

اعتقاد به آینده نومیدانه: علاوه بر عقاید منفی نسبت به خود، فرد افسرده تقریبا همیشه آینده را با بدبینی و نومیدی زیاد می‌بیند.

نشانه‌های انگیزشی: افراد مختلف از نظر میزان برانگیختگی با هم فرق دارند. ما اغلب صبح از خواب بیدار می‌شویم، سر کار می‌رویم و راه‌هایی برای سرگرم کردن خودمان پیدا می‌کنیم. ولی افراد افسرده به سختی می‌توانند فعالیت‌های خود را آغاز کنند. به این صورت که ذوق اشتیاق، ابتکار عمل، قدرت برنامه‌ریزی و اراده، در این افراد بسیار کمرنگ شده و متعاقبا روی رفتارهای فرد تاثیر می‌گذارد. در حالت‌های شدید، عدم شروع پاسخ، فلج اراده است. چنین بیمارانی حتی نمی‌توانند خود را به انجام کارهای ضروری مثل بیرون آمدن از تخت خواب، تغذیه، نظافت‌های شخصی و… وادارند. در افسردگی حاد، ممکن است، کندی روانی حرکتی[۳] وجود داشته باشد که طی آن حرکات کند می‌شوند و بیمار بیش از اندازه آهسته راه می‌رود و صحبت می‌کند.

نشانه‌های جسمانی: یکی دیگر از نشانه‌ها در افسردگی، تغییرات جسمانی می‌باشد. تمامی لذت‌های زیستی و روانی که زندگی را ارزش می‌بخشد، از بین می‌روند. از دست دادن اشتها در افسردگی متوسط تا شدید که باعث از دست دادن وزن شده ولی در افسردگی خفیف افزایش وزن دیده می‌شود. اختلال خواب نیز از دیگر تغییراتی است که فرد افسرده از آن رنج می‌برد و شامل دیر به خواب رفتن در شب و یا زود برخواستن از خواب و عدم دوباره خوابیدن می‌باشد. کاهش میل جنسی نیز در زنان و مردان افسرده بسیار مشهود می‌باشد(ابراهیم پور، ۱۳۹۰).

 افسردگی دوقطبی: ضابطه اصلی اختلالات دوقطبی، تناوبی از آشفتگی و دوره‌های افسردگی است، به گونه‌ای که فرد، در یک دور پایان‌ناپذیری که از اوج وجد تا عمق یاس گسترده است، گرفتار می‌شود. به طور کلی، مقوله اختلال‌های دوقطبی در برگیرنده اختلال دوقطبی I، اختلال دوقطبی II، ادواری‌خویی و اختلال دوقطبی تصریح‌نشده، می‌باشد (دادستان، ۱۳۸۲: ۷۷).

بین ۵ تا ۲۰ درصد از افسردگی‌ها به صورت بخشی از مانیک – دپرسیون[۴]یا دوقطبی رخ می‌دهند. در صورت بروز نشانه‌های مانیک، چنانچه فرد در گذشته یک یا چند دوره افسردگی داشته باشد، او را مانیک – دپرسیون می‌نامند ولی اگر هرگز دوره افسردگی را تجربه نکرده باشد، فقط مانیک تشخیص داده می‌شود. دوره مانیک به تنهایی نادر است و بالاخره دوره افسردگی روی خواهد داد. شکل مزمن مانی را اختلال هیپومانیک مزمن[۵]می‌نامند. چنانچه افسردگی با نزدیک شدن زمستان آغاز شده باشد، آن را اختلال عاطفی فصلی[۶] می‌خوانند (روزنهان، ترجمه سیدمحمدی، ۱۳۷۹: ۷۷).

نشانه‌های شیدایی: شروع دوره مانیک، کم و بیش ناگهانی است. خلق بالا، افکار شتابان، اعمال پرهیجان و بی‌خوابی ناشی از آنها کاملا با عملکردهای عادی فرد، مغایرت دارد. شیدایی از ۴ مجموعه نشانه‌ها برخوردار است:

 نشانه‌های هیجانی: فرد در حالت مانیک، خلقی بالا دارد که با حالت‌های سرخوشی[۷] و سرحالی خود را نشان می‌دهد. افراد مانیک در حالت نشئگی نیز آماده اشک ریختن هستند و در صورت ناکامی هم می‌توانند شلیک گریه را سر دهند. این دلیلی است بر این باور که مانی کاملا حالت مخالف افسردگی نیست، بلکه عنصر افسردگی نیرومندی همراه با آن وجود دارد.

نشانه‌های شناختی: شناخت‌های افراد مانیک، بلندپروازانه می‌باشد که با خلق این افراد نیز تناسب دارد. افراد مانیک به محدودیت‌های توانایی خود اعتقاد ندارند و همچنین به پیامدهای ناگواری که متعاقب انجام کارهای وی رخ می‌دهد، بی‌توجه است. فرد مانیک، ممکن است افکار یا عقاید پرشتابی در ذهن خود داشته باشد که سرعت آنها بیشتر از آن باشد که او بتواند آنها را بنویسد یا بازگو کند و چون حواس‌پرت هستند، افکارشان به راحتی منحرف می‌شود که به آن پرش افکار[۸]گفته می‌شود. افراد مانیک، افکار هذیانی درباره خودشان دارند و ممکن است که خود را پیام‌آور مخصوص خداوند بدانند. تفکر فرد مانیک درباره دیگران، سیاه و سفید است؛ به این صورت که افراد شناخته‌شده از جانب وی، یا همگی خوب هستند یابد(همان، ص ۷۸ و ص ۷۹).

 نشانه‌های انگیزشی: رفتار فرد مانیک بیش‌فعال است. فرد مانیک به فعالیت‌های پرهیجان می‌پردازد. حال این رفتار می‌تواند در شغلش باشد و یا در محافل سیاسی، مذهبی و همچنین در روابط جنسی. اعمال افراد مانیک همراه با مزاحمت، توقع و سلطه‌جویی می‌باشد. رفتارهای دیگری که عموما در طول مدت مانی روی می‌دهد عبارتند از: قماربازی وسواسی، رانندگی بی‌پروا، سرمایه‌گذاری‌های مالی ناشیانه و پوشیدن لباس‌ها و آرایش پرزرق و برق.

 نشانه‌های جسمانی: به علت رفتارهای پرهیجان و پرجوش‌وخروش افراد مانی، طبیعتا نیاز به خوابیدن بسیار کاهش می‌یابد. این کم‌خوابی تقریبا همیشه در مدت مانی روی می‌دهد. به علت داشتن شرکاء جنسی متعدد، معمولا گرفتار بیماری‌های منتقل‌شونده از راه آمیزش جنسی نیز هستند(همان، ص ۷۸ و ص ۷۹).

 

 

۲-۲-۸-۲-۴- دیدگاه‎های افسردگی

۱- نظریه زیست‎شناختی: به اعتقاد الگوی زیستی، افسردگی اختلال بدن است، اگرچه در مجموع افسردگی می‎تواند بوسیله مشکل موجود در هر یک از اندامهای بدن ایجاد شود، گمانه‎زنیها  تقریباً به طور کامل بر مغز، بویژه بر کاهش نوعی مواد (اسمین های بیوژنتیک)[۹] متمرکز شده‎اند که به انتقال تکانه‎های عصبی در طول فواصل (سیناپس ها) موجود بین سلولهای عصبی (نورون‎ها) کمک می‎کنند. چهار سرنخ وجود دارد که نشان می‎دهد بدن عمیقاً در افسردگی درگیر است، اولاً افسردگی تا اندازه‎ای بعد از دوره‎های تغییر فیزیولوژیکی طبیعی در زنان رخ می‎دهد: بعد از به دنیا آوردن کودک، هنگام یائسگی و درست قبل از قاعدگی. ثانیاً شباهت قابل ملاحظه‎ای بین نشانه‎ها در فرهنگها، جنسیتها، سنین و نژادها حاکی از یک فرآیند زیستی زیربنایی است. ثالثاً، درمانهای بدنی، بویژه داروهای ضدافسردگی سه حلقه‎ای و بازدارنده‎های ‎MAO و شوک برقی تشنج‎آور افسردگی را به طور مؤثری بیان می‎کند و بالاخره با اینکه، گاهی افسردگی بصورت عوارض جانبی داروها در افراد بهنجار ایجاد می‎شود. بویژه افسردگی می‎تواند به وسیله رزوپین[۱۰]ایجاد شود که داروی کاهش دهنده فشار خون است(ابراهیم پور، ۱۳۹۰).

درمان های بدنی افسردگی: طرفداران الگوی زیست‎شناختی برای درمان افسردگی یک قطبی بویژه زمانی که شدید باشد به دو روش اقدام می‎کند. روش اول درمان کردن بیمار با داروهاست، که در این صورت  ممکن است از فلوکستین (پروزاک)، داروهای سه حلقه‎ای و بازدارنده‎های ‎MAO استفاده کنند. روش دوم واردت کردن شوک برقی تشنج‎آور ‎(ECT) است. با این روشها، افسردگی تا اندازه‎ای بهبود می‎یابد ولی نرخ برگشت آن بالاست (رحمتی، ۱۳۹۰).

نظریه‎های روان پویایی: نظریه‎پردازان روان پویشی بر سه علت افسردگی تأکید می‎کنند: خشمی که متوجه خود شده است. وابستگی بیش از اندازه به دیگران برای عزت نفس و درماندگی در رسیدن به هدف ها، روان‎شناسان پیشین اولین کسانی بودند که در الگوی روان‎پویشی به شناخت افسردگی کمک کردند. کارل آبراهام[۱۱] (۱۹۱۱) و زیگموند فروید[۱۲] (۱۹۱۷) در مقاله کلاسیک خود به نام «داغداری و مالیخوریا» بر همیت خشمی که متوجه خود شده است در ایجاد افسردگی، تأکید کردند. به نظر فروید، انگیزش برای تنبیه خود از رویدادهای کودکی فرد افسرده ناشی می‎شود. فرد افسرده در دوران کودکی خود عشق شدیدی را پرورش می‎دهد که با دلسردی فرد دیگر تضعیف می‎شود او از اینکه دلسرد شده است احساس خشم می‎کند. انرژی لیبدویی نهفته در عشق آزاد میشود، ولیمتوجه فرد دیگری نمی‎شود. در عوض، من ‎(Ego) با فرد از دست رفته همانندسازی کرده یا او را جذب می‎کند. و لیبدوی آزاد شده این بخش از من ‎(Ego) می‎شود. خشمی که در اصل نسبت به آن شخص احساس می‎شد اکنون به خود ‎(Self) برمی‎گردد و ضایعات و طرد بعدی، ‌این ضایعه اولیه را دوباره فعال می‎سازند و باعث می‎شوند که خشم فرد افسرده متوجه شخص جنایتکار اصلی شود که اکنون در من او ادغام شده است. این‎گونه متوجه شدن خشم به سوی خود، گام مهمی در ایجاد نشانه‎های عزت نفس کم، سرزنش علنی، نیاز به تنبیه ودر موارد بسیار شدید، خودکشی است(کریم پور، ۱۳۸۹).

– فرد افسرده برای عزت نفس خود بیش از حد به دیگران وابسته است،‌از زمان فروید نظریه‎پردازان روان‎پویشی بر تیپ شخصیتی تأکید کرده‎اند که افراد را به ویژه نسبت به افسردگی آسیب‎پذیر می‎سازد: فرد افسرده شدیداً‌ نیازمند آن است که لبریز از عشق و تحسین شود. او با حالتی از عطش مداوم برای عشق و محبت زندگی می‎کند و چنانچه این نیاز برطرف نشود، عزت نفس او تنزل می‎یابد. آنان به صورت معتادان محبتی انگاشته می‎شوند که به طرزی بی‎نظیر در ایجاد محبت دیگران ماهر شده‎اند و همواره دوست دارند سرشار از محبت باشند. با این حال، فرد افسرده غیر از دریافت این محبت، برای شخصیت واقعی فردی که او را دوست دارد اهمیت چندانی قا ئل نیست(جدیدی، ۱۳۸۹).

– سومین گرایش در نظریه‎پردازی روان‎پویشی مربوط به افسردیگ در اظهار ادوارد بیبرینگ[۱۳](۱۹۵۳) دیده می‎شود که معتقد است افسردگی زمانی ایجاد می‎شود که من در برابر آرزوهایش احساس درماندگی می‎کند. احساس درماندگی در دستیابی به اهداف عالی من موجب از دست دا دن عزت نفس می‎شود که ویژگی اصلی افسردگی است. فردی که مستعد افسردگی است، معیارهای بسیار بالایی دارد و همین باعث می‎شود که آسیب‎پذیری او نسبت به درماندگی به هنگام مواجه شدن با اهدافش، بیشتر شود. از نظر بیبرینگ، ترکیب اهدافی که قویاً با ارزش انگاشته می‎شوند، با آگاهی عمیق من از درماندگی و ناتوانی‎اش در رسیدن به این اهداف، مکانیزم افسردگی است.

درمان روان‎پویشی افسردگی: نظریه روان پویشی در مجموع به جای تأکید بر ضایعاتی که در کوتاه مدت موجب افسردگی می‎شوند، بر آمادگی درازمدت برای آن تأکید می‎کند. به همین نحو، درمانهای روان پویشی به جای اینه به تسکین کوتاه مدت افسردگی گرایش داشته باشند، به تغییر درازمدت تمایل دارند. از سه گرایش روان پویشی درباره‌ افسردگی، چندین راهبرد درمانی به دست می‎آید. اولاً، نظریه‎پردازان روان پویشی که به نظریه‌ افسردگی تمایل دارند که بر خشم متوجه خود شده تأکید می‎کند،‌ می‎کوشند بیمار را از خشم گمراه شده و تعارض های اولیه‎ای که موجب آن بوده‎اند آگاه کنند. پذیرفته خشمی که ضایعه و طرد آن را ایجاد کرده‎اند و هدایت کردن آن به سوی موضوعات مناسب‎تر، باید از وقوع افسردگی پیشگیری کرد و آن را تسکین دهد. ثانیاً، درمانگران روان‎پویشی که به او وابستگی شدید فرد افسرده به دیگران برای عزت نفس می‎پردازند، سعی می‎کنند به بیمار کمک کنند تا به تعارضهایی که همواره او را تشنه ‌محبت و حرمت دیگران می‎کنند، پی برده و آنها را حل کند. چنین بیماری باید متوجه شود که عزت نفس واقعی از درون ناشی می‎شود، ثالثاً، درمانگرانی که در چارچوب رویکرد درماندگی بیبرینگ کار می‎کنند، می‎کوشند برای خاتمه دادن به افسردگی بیمار را وادارند تا اهداف خود را دست یافتنی بداند، ‌اهداف را به گونه‎ای تغییر دهد که بتوانند تحقیق نمایند، یا کلاً این اهداف را رها کند» (ترجمه سید محمدی، ۱۳۷۹).

۲- نظریه‎های شناختی: احتمالاً بانفوذترین نظریه‎های روان‎شناختی که امروزه درباره افسردگی وجود دارد نظرگاه شناختی است. در الگوی شناختی افسردگی، افکار خاص را علت اصلی نشانه‎های فرد افسرده می‎دانند. الگوی اول که آرون تی‎بک[۱۴] آن را ساخته است، عمدتاً از تجربه‌ درمانی طولانی با بیماران افسرده بدست آمد و علت افسردگی را افکار منفی نسبت به خود،‌ نسبت به تجربه جاری و نسبت به آینده می‎داند. الگوی دوم که مارتین ای.پی.سلیگمن آن را به وجود آورده است، عمدتاً از آزمایشهای انجام شده با سگها، موشها و افراد مبتلا به افسردگی خفیف به دست آمده است و علت افسردگی را انتظار درماندگی آینده می‎داند. فرد افسرده انتظار وقوع رویدادهای بد را دارد و معتقد است که برای جلوگیری از وقوع آنها کاری نمی‎توان انجام داد. از دید آرون بک دو مکانیزم موجب افسردگی می‎شود، سه‏گانان شناختی[۱۵] و خطاهای منطق[۱۶].

سه‎گانان شناختی: سه‎گانان شناختی از افکار منفی درباره خود، تجربه جاری و آینده تشکیل می‎‎شود. افکار منفی درباره خود عبارتست از اعتقاد فرد افسرده به اینکه او معیوب به درد نخور، و بی‎کفایت است. نشانه عزت نفس کم از اعتقاد او به اینکه معیوب است ناشی می‎شود. چنانچه او تجربیات ناخوشایندی داشته باشد. آنها را به عدم شایستگی شخصی نسبت می‎دهد. چون او باور دارد که معیوب است، معتقد است هرگز به خشنودی دست نخواهد یافت. افکار منفی فرد افسرده درباره تجربه شامل تعبیر اوست که آنچه برای وی اتفاق می‎افتد ناگوار است. او موانع جزئی را به صورت موانع غیرقابل گذر سوء تعبیر می‎کند. حتی زمانی که دیدگاه های مثبت معقول‎تری درباره تجربه او وجود دارند او به منفی‎ترین تعبیر ممکن در مورد آنچه برای او رخ داده است گرایش دارد. بالاخره اینکه، نگرش منفی فرد افسرده در مورد اینکه، نگرش درماندگی است. زمانی که او به آینده فکر می‎کند، باور دارد وقایع منفی که اکنون برای او اتفاق می‎افتند به خاطر نقایص شخصی او در آینده نیز ادامه خواهند یافت.

خطاهای منطق: یک باور دارد که خطاهای منظم در منطق، دومین مکانیزم افسردگی است از دید بک، فرد افسرده مرتکب پنج خطای منطقی متفاوت در تفکر می‎شود، و هر یک از آنها تجربیات او را تیره می‎کنند: ‌استنباط دلخواه، انتزاع گزینشی، تعمیم مفرط، بزرگ‎نمایی و کوچک‎نمایی، شخصی‎سازی.

استنباط دلخواه: به نتیجه‎گیری اشاره دارد که شواهد ناچیزی برای حمایت آن وجود دارند یا اصلاً شواهدی وجود ندارند.

انتزاع گزینشی: عبارت است از تمرکز بر یک امر جزیی بی‎اهمیت و در عین حال نادیده گرفتن ویژگی های مهمتر موقعیت.

تعمیم مفرط: عبارتست از نتیجه‎گیریهای کلی درباره‌ ارزش، توانایی، یا عملکرد براساس یک واقعیت تنهاست. بزرگ‎نمایی و کوچک‎نمایی: عبارتست از خطاهای فاحش ارزیابی، که طی آن رویدادهای ناگوار جزئی بزرگ‎نمائی و رویدادهای خوب بزرگ، کوچک نمایی می‎شوند. شخصی‎سازی: عبارتست از اینکه فرد به غلط خود را مسئول رویدادهای ناگوار در دنیا می‎داند (امیریان، ۱۳۸۰).

۳- درمان شناختی: نظریه افسردگی شناختی بک اعلام می‎دارد که علت افسردگی افکار منفی نسبت به خود تجربه جاری،‌ و آینده و خطاهای منطق است، درمان شناختی می‎کوشد با این شناختها مقابله کند (بک، ۱۹۶۷، بک، راش، شاو، و امری، ۱۹۷۹)، هدف آن شناسائی و اصلاح تفکر تحریف شده و فرخهای کژکار زیربنائی افسردگی است. (رم، ۱۹۷۷؛ بک و همکاران ۱۹۷۹)، علاوه بر این به بیمار آموخته می‎شود بر مشکلات غلبه کند و بر موقعیت هایی که قبلاً آنها را حل شدنی می‎انگاشته‎ است فایق آید. درمان شناختی از شیوه‎های رفتار درمانی نظیر افزایش فعالیت (تقویت کردن فرد افسرده، برای شرکت کردن در فعالیت های بیشتر) واگذاری تکلیف درجه‎بندی شده (تقویت کردن فرد افسرده برای برداشتن گام کوچک در هر بار، و به تدریج مشکل‎تر کردن این گام ها) و آموزش مهارت های اجتماعی مغایر با نشانه‎های افسردگی، استفاده می‎کنند. اما در درمان شناختی این شیوه‎ها برای تغییر نشانه‎های رفتاری صرفاً وسایلی هستند برای تغییر افکار و فرض هایی که علت های بنیادی رفتار افسرده انگاشته می‎شوند. چهار شیوه درمان شناختی به ترتیب عبارتند از: شناسایی افکار خودکار، افکار خودکار آزمایش واقعیت، آموزش انتساب مجدد و تغییر فرض های دپرسوژنیک[۱۷].

شناسایی افکار خودکار: بک معتقد است که بیماران افسرده جمله‎های ناپیوسته و منفی را سریعاً و از روی عادت به خودشان می‎گویند. این افکار خودکار، افسردگی را نگه می‎دارند درمان شناختی به بیماران کمک می‎کند که این افکار خودکار را شناسایی کنند.

افکار خودکار آزمایش واقعیت: وقتی که بیمار یاد گرفت این‎گونه افکار را شناسایی کند درمانگر شناختی با بیمار به گفتگویی می‎پردازد که طی آن شواهد موجودعلیه این افکار با دقت کامل مورد بررسی قرار می‎گیرند. این تلاش در جهت ایجاد خوش‎بینی کاذب نیست، بلکه ترغیب بیمار به استفاده از معیارهای معقول خودسنجی است که افراد غیرافسرده آنها را به کار می‎برند. وقتی بیمار یاد می‎گیرد افکار خودکارش را با دقت کامل بررسی کندو شواهدی را علیه آنها بیاراید، قادر خواهد بود آنها را تضعیف کرده و بدین ترتیب آنها از بین خواهند رفت. آموزش انتساب مجدد: بیماران افسرده به سرزنش کردن خود برای رویدادهای ناگوار گرایش دارند که در واقع مسئول آنها نیستند. درمانگر و بیمار برای مقابله با این‎گونه سرزنش نامعقول، رویدادها را وارسی می‎کنند، و برای غلبه کردن بر این سرزنش معیارهای افراد غیرافسرده را به کارمی‎بندند. این در واقع آزاد کردن بیمار از قید سرزنش نیست بلکه این کار برای این صورت می‎گیرد که بیمار دریابد ممکن است عوامل دیگری غیر از بی‎کفایتی او وجود داشته باشند که به رویداد ناگوار کمک می‎کنند. تغییر دادن فرضهای دپرسوژنیک: آخرین شیوه درمان شناختی، تغییر دادن آشکار فرضهای دپرسوژنیک است (ایس، ۱۹۶۲). بک شش فرض را مشخص می‎کند که افراد افسرده زندگی خود را براساس آنها قرار می‎دهند، و از این راه خود را مستعد غم، ناامیدی و سرخوردگی می‎کنند: (۱) برای اینکه من خوشحال باشم، باید همه افراد در تمام اوقات مرا بپذیرند؛ (۲) اگر مرتکب اشتباهی شوم، معنی آن اینست که نالایقم؛ (۳) بدون عشق و محبت نمی‎توان زندگی کنم؛ (۴) اگر کسی با من مخالف باشد، این بدان معنی است که او مرا دوست ندارد؛ (۵) ارزش من به عنوان یک شخص بستگی دارد به اینکه دیگران درباره من چه فکری می‎کنند وقتی که بیمار و درمانگریکی از این فرضها را شناسایی می‎کنند به شدت آن را مورد حمله قرار می‎دهند. اعتبار هر فرض بررسی می‎شود، ضد استدلاللهای برای هر یک از فرضها مطرح می‎شود، فرضهای قابل قبول دیگری ارائه می‎شوند، و پیامدهای مصیبت‎بار اعتقاد به هر فرض برملا می‎شوند (ترجمه سید محمدی، ۱۳۷۹).

۴- نظریه‎های یادگیری: پیش‎فرض نظریه‎های یادگیری آن است که افسردگی و فقدان تقویت[۱۸] به هم مربوط‎اند نبود تقویت ممکن است چند علت داشته باشد. پاسخ ها ممکن است بدین سبب تضعیف شوند که هیچ تقویتی دریافت نداشته یا حالتی نا خوشایند یا تنبیه کننده به دنبال داشته‎اند. بسیاری از نظریه‎پردازان، معتقد به دیدگاه یادگیری، به شدت تحت تأثیر کارهای بی‎اف. اسکینر[۱۹] در زمینه شرطی شدن عاملی بوده‎اند، اندیشه‎های ناشی از کارهای اسکینر از طریق تأکید بر تعامل اجتماعی، به ویژه اینکه چگونه رفتار سایر افراد می‎تواند به عنوان تقویت عمل نماید. اصلاح و تعدیل شده‎اند، ‌لوین سوهن[۲۰] و همکاران وی از پیشوایان تحقیق در زمینه افسردگی از دیدگاه یادگیری هستند. آنها به طور کلی چنین تأکید می‎کنند که پایین بودن مقدار واکنشهای رفتاری (برون شد رفتار)[۲۱] و احساسات غمگینی یا بدبختی که با افسردگی همراه می‎شود، مربوط است به کمی تقویت مثبت و یا زیادی تجربه‎های ناخوشایند. این وضع ممکن است به یکی از چند دلیل مختلف پدید آید: ۱- محیط خودبخود ممکن است مسئله‎ای باشد. امکان دارد که در محیط فرد، عوامل تقویت‎کننده یا تنبیه‎کننده زیاد باشند. ۲- شخص ممکن است فاقد مهارتهای اجتماعی برای جذب تقویت مثبت یا برای تطبیق مؤثر با حوادث تنفرانگیز و ناخوشایند باشد. ۳- به سبب بعضی دلایل، در افرادی که مستعد افسردگی هستند، موارد تقویت‎کننده، کمتر مثبت و موارد تنبیه‎کننده، بیشتر منفی به نظرشان می‎رسد تا افراد عادی. این ممکن است به صورت چرخه‎ای از کاهش رفتار یا کناره‎گیری آغاز شود و به تقویت کمتر یا تنبیه بیشتر بیانجامد افراد افسرده حوادث ناخوشایند بیشتری در زندگیشان رخ می‎نماید و تجربه آنان نیز از این حوادث ناخوشایندتر از افراد غیرافسرده است (ابراهیم پور، ۱۳۹۰).

افراد افسرده ممکن است با بهره گرفتن از رفتار وابسته شدید برای برقراری ارتباط کوشش نمایند و نیز امکان دارد برای جلب همدردی و مهربانی دیگران به شکوه‎های پیاپی مبادرت ورزند. گرچه ممکن است شخصی که به دنبال دریافت این نوع رفتار است در آ‎غاز به بایستگی پاسخ بدهد، ولی پس از مدتی ممکن است از آن وضع احساس آزردگی یا ناکامی بکند حتی اگر معاشران شخص افسرده حمایت خود را ادامه داده سخنان اطمینان‎بخش بر زبان آورند، باز امکان دارد که احساس ناکامی و آزردگی آنان با ظرافت به صورت رفتارهای غیرکلامی یا به راه‎های دیگر ابراز شود. اگر خشم و ناکامی از این قسم آشکار نشود، پیامهای آمیخته با همدردید که با لحن منفی داده می‎شود، ممکناست موجب آشفتگی شخص افسرده شود به طوری که رفتارهای ناخوشایند، به جای آنکه حذف شود، پایدا بمانند (کوتز[۲۲] و ورتمن[۲۳] ۱۹۸۰).

سرانجام یک دور باطل آغاز می‎شود که در آن نشانه‎های مرضی و ناکامی فزاینده‎ای به طور آشکار ایجاد شده، بی‎اطمینانی هائی پدید می‎آید؛ به طوری که اطرافیان شخص افسرده شروع به گفتن چیزهایی از این قبیل می‎کنند که شما اگر کوشش کنید می‎توانید بهبود یابید، هیچ‎کس مجبور نیست آن‎گونه عمل کند، البته این موضوع موجب می‎شود که وضع موجود بدتر شود، وجود این‎گونه احساسات، خواه آشکار،‌ خواه پنهان، احتمالاً یکی از دلایلی است که چرا اشخاص تمایل دارند از مصاحبت با افراد افسرده اجتناب ورزند. به همین دلیل ممکن است که آموزش مهارتهای  اجتماعی به افراد افسرده بتوانند یک اقدام درمانی کارساز باشد (آزاد، ۱۳۷۸).

[۱]  depression

[۲]  Beck

[۳] psychomotor retardation

[۴] manic- depression

[۵] chronic hippomanic disorder

[۶]  SAD

[۷]  Elation

[۸]  flight of ideas

[۹]  Bioyenic amines

[۱۰]  Reserpine

[۱۱]  Karl Abraham

[۱۲]  Sigmund Freud

[۱۳]  Edward Bibring

[۱۴] Aaron T.Beck

[۱۵]  Cognitive traid

[۱۶]  Errorisinlogic

[۱۷]  Depressogenic

[۱۸]  Reinforcement

[۱۹]  Skinner

[۲۰]  Lewin sohn

[۲۱]  Output

[۲۲]  Coates

[۲۳]  Wortman

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *